الهه زیبای ماالهه زیبای ما، تا این لحظه: 10 سال و 2 روز سن داره

الهه ناز

بیماری ومسافرت بابایی

گلم هفته ایکه گذشت هفته ی سختی بودبابا مسافرت کاری داشت وبرای اینکه احساس تنهایی نکنی سینا جونی اومد پیشمون طبق معمول دفعه های پیش بهانه هات چندساعت بعدازرفتن بابا شروع شد مامان حوصله ام سررفته مامان باباپس کی میاد  خیلی بی حوصله وعصبی بودی دایی اومد دنبالمون ورفتیم منزلشون ساعتهایی که آرمیتا میومد پیشت سرت گرم بود ولی با رفتن آرمیتا بهانه گیری هاشروع میشد اوایل هفته ی پیش بود که بی اشتهاییت شروع شد وبعد متوجه شدیم که دهانت آفت زده دکتر گفت استرس داشتی قربونت برم که اینقدرحساس واحساساتی هستی روز بعد هم تب شدید کردی صبح باسیناجونی رفتیم دکتر ولی داروها اثرچندانی نداشت شب با تب 40 درجه بازبادایی جون وسینا رفتیم دکتر وبا یه آمپول وشیاف...
7 تير 1393

داستان ساخته شدن دانشگاه استنفورد

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند منشی فورا متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته حضور در کمبریج هم نیستند مرد به آرامی گفت : «مایل هستیم رییس را ببینیم .» منشی با بی حوصلگی گفت:« ایشان تمام روز گرفتارند» خانم جواب داد : «ما منتظر خواهیم شد» اما این طور نشد. منشی به تنگ آمد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود، هرچند که این کار نامطبوعی بود که همواره از آن اکراه داشت. وی به رییس گفت:شاید اگر چند دقیقه ای آنان راببینید، بروند! رییس با اوقات تلخی آهی...
29 خرداد 1393

مدال

شب مسابقه والیبال ایران وبرزیل   توی گرماگرم تماشای بازی شما فرمودید مامان اگه ایران برنده بشه از اون نخها که بهش یه سکه آویزونه میدن؟ صبحها طبق معمول سرصبحانه خوردن شما کلی برنامه داریم چندروز پیش بعدازکلی کلنجار رفتن بالاخره به یه دنت ناقابل شکلاتی رضایت دادید وشروع کردید به خوردن که دیدم قاشق پر دنت رو بردی بالای سرت ومیگی مامان چراهرچی به خدا تعارف میکنم نمی خوره قاشقم هنوز پره؟ یه لحظه هنگ کردم تنها جوابی که به ذهنم رسید این بود که مامانی خدا احتیاجی نداره مثل ماغذابخوره اون دوست داره شما دنتتوخودت بخوری اززمانی هم که جام جهانی شروع شده شمایه پا فوتبالیست شدید وپابه توپ اسمتون هم فرانسیس هست حالا این فرانسیس ازکجا تشریف ...
27 خرداد 1393

مهمان دعوت کردن یلدا خانوم

دیروز مشغول نظافت خانه بودم طبق معمول همیشه شما هم دستمال گردگیری دست گرفتی وشروع کردی به کمک کردن وچقدر هم با حوصله وتمیز همه جارو گردگیری میکردی درهمین حین زن دایی جون تماس گرفت شما هم گوشی رو گرفتی ومشغول چاق سلامتی شدید بعداز چند لحظه فرمودید مامان خونه رو حسابی تمیز کن امشب مهمون داریم من باتعجب پرسیدم مهمان ؟بله من دایی اینارو شام دعوت کردم برای شام باقالی پلو درست کنی ها سینادوست داره بازم طاقت نیاوردی وبازبه زن دایی زنگ زدی وفرمودی :خاله گربه هاتون روهم بیاری ما بالکنمون مارمولک داره اونارو بیار مارمولکاروبخوره (قابل ذکره که گربه های زن دایی چندتامجسمه اس من موندم این گربه ها چطوری میخوان مارمولک بخورن) خلاصه اینکه وقتی بابااومد گ...
20 خرداد 1393

نگذارزنجیرعشق به تو ختم بشه

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟"و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار...
16 خرداد 1393

تولد یک پروانه

سلام گلم بالاخره بعد ازیه مدت نقص وخرابی اینترنت امروز بازتونستیم بیایم  امروزیکی ازروزهای خوب خوب بود پرازشادی وزندگی امروز یه پروانه ی قشنگ پاشو توی این دنیا گذاشت وزمینی شد امروز مرتضی وآرزوجون بهترین وشیرین ترین حس دنیارو تجربه کردن وصاحب یه پرنس مومشکی شدن چقدر صحنه ی زیباییه وقتی همه تاکمر خم شدن وبا عشق دارن به این کوچولوی ناز نگاه میکنن ازشمابگم که یه لحظه هم ازکنارتخت پرنس کوچولو کنار نمی اومدی روز خوبی بود همه شادبودیم خدایا به همه اونایی که درآرزوی یه کوچولو هستن نظرلطفی کن امید وارم آینده روشن وپراز سلامت وموفقیت درانتظار این خانواده مهربون وعزیز باشه   ...
15 خرداد 1393

ما وطبیعت

خیلی پیش امده که برای استراحت وآرامش یافتن به دل طبیعت پناه برده اید اما با صحنه هایی مواجهه شده اید که نه تنها آرامش نیافته اید بلکه مشوش ترهم شده ایدامروزه هرکجا که میروی به جنگل به صحرا ساحل دریا همه جاپراست اززباله هایی که مسافران ریخته اند کاش کمی باطبیعت کشورمان مهربان بودیم این طبیعت زیبا امانتی است برای فرزندانمان برای آیندگانمان کاش بیشتر حواسمان باشد وقتی برای پیک نیک به جنگل یاصحرا میرویم زباله هایمان را سوغات برای حیوانات وپرندگان نگذاریم ...
3 خرداد 1393

نمایشگاه کتاب

نمایشگاه کتاب امسال هم تمام شد جمعه 19 اردیبهشت به اتفاق بابایی وزن دایی جون رفتیم  شما ازدیدن اون همه کتاب هیجان زده شدی ومدام می گفتی مامان کتاب میخوام  اولین کتابی که انتخاب کردی وزن دایی جون برات خرید این کتاب بود کلی با بابایی تونمایشگاه گشتی واصلا احساس خستگی نمی کردی وچون کتاب داستان زیاد دوست داری چند تایی هم من برات انتخاب کردم که خیلی خوشت اومد وچندروزی سرگرم نگاه کردن عکساش بودی ومدام سوال میکردی ومی گفتی برام بخون حواستو جمع کن یه مجموعه کتابه که شما خیلی دوستداری اینهم مجموعه کتابهای خاله بازی که چند جلدشو داشتی وبقیه اش رو گرفتیم فسقلی هارو شدیدا دوست داری وساعتها مشغول تماشا وتحلیل عکساش هستی   ...
29 ارديبهشت 1393

آدمها وفرشته ها

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟! فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند مرد پرسید: شماها چکار می‌کنی...
22 ارديبهشت 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به الهه ناز می باشد